به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






کتاب خانه ی رنگین کمان

امروز دلم شکست. رفتم مدرسه ی سال قبل. رفتم همان کتاب خانه ای که با دوستان دو سال زحمتش را کشیدیم. رفتم و کتاب ها را از زیر کارتن های چیپس و پفک بیرون آوردم. این طرف کتاب خانه فروشگاه شده بود، آن طرفش خرید و فروش گل زعفران. دانش آموزان مدرسه تا مرا دیدند دویدم سمتم و بهانه ی کتاب و کتاب خانه گرفتند. "آقا، کتاب آورده اید"؟ "آقا، آمده اید کتاب خانه را بازکنید"؟ "ما را می برید کتاب خانه"؟ رفتم پیش مدیر و معلم ها. با همه حرف زدم. با رییس انجمن اولیا، با مستخدم مدرسه. شاهد و مدرک آوردم که کتاب خانه را راه بیندازید. که زحمات دو سال همه ی مان است. حاضر بودم التماس شان بکنم. نمی دانم شاید التماس هم کردم. بعد دو سه ساعت حرف زدن رفتم توی کتاب خانه. در و دیوار را نگاه کردم. یاد صد و سی زنگ مطالعه ای افتادم که این جا برگزارکردیم. کتاب هایی که از این طرف آن طرف برای مان رسید. عروسک ها، گل های بازی، فیلم ها. یک هو دلم شکست. بدجوری شکست. مدت ها بود دلم نشکسته بود. سرم پایین بود که احساس کردم کسی می آید سمت کتاب خانه. یکی از معلم ها بود. آمد و توی کتاب خانه دوری زد. بعد یکی دیگر از معلم ها آمد. بعد مدیر آمد. بعد دانش آموزان آمدند، و آستین بالازدند، و کتاب خانه را تمیز کردند. بعد کتاب ها را از توی کارتن ها مرتب چیدیم توی قفسه ها و بعد همه چیز دوباره شروع شد. کتاب خانه ی رنگین کمان مان دوباره راه افتاده. من گفته ام همه جوره کمک می کنم. این بار معلم ها پایه ی اصلی کتاب خانه اند، و من به بهترشدن کار امیدوار.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است